دلتنگی لحظه
شعر و داستان و اس
گل پنهان نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت مپوش روی به روی تو شادمان شده ایم مسوز ز آتش هجران هزار دستان را به کوی عشق تو عمری ست داستان شده ایم جواب داد،کزین گوشه گیری و پرهیز عجب مدار،که از چشم بد نهان شده ایم ز دستبرد حوادث،وجود ایمن نیست نشسته ایم و بر این گنج،پاسبان شده ایم تو گریه می کنی و خنده می کند گلزار ازین گریستن و خنده بد گمان شده ایم مجال بستن عهدی به ما نداد سپهر سحر،شکفته و هنگام شب خزان شده ایم مباش فتنه زیبایی و لطافت ما چرا که نامزد باد مهرگان شده ایم نسیم صبحگهی،تا نقاب ما بدرید برای شکوه ز گیتی،همه دهان شده ایم بکاست آنکه سبکسار شد،ز قیمت خویش از این معامله ترسیده و گران شده ایم دو روزه بود ،هوسرانی نظربازان همین بس است ،که منظور باغبان شده ایم
نظرات شما عزیزان:
Power By:
LoxBlog.Com |